خداحافظ رفیق
خدافظ
خداحافظ رفیق
Filed under Log
سکون

مگه میشه من طاقت نیارم ، ولی تو….
نمیدونم ، شاید چیزی عوض نشده
آخه این چیزا که از بین نمیرن ، ولی خب یه حالت وجود داره که از بین میبردشون….
میدونی ، از این گندای که بهم خورده ناراحتم ، طرز فکرای که نسبت به من و برداشتای که از کارات داری ….
از تو نه ها ، از خودم ناراحتم
خوش حالم از تصمیمات ، از تغییرات….
Filed under Log
مامان میفهمه
فهمیدم معادلات هیچی حالیم نیست
بعدش فهمیدم پنجشنبه امتحان اسمش نیار 2 دارم
الانم فهمیدم کیف پولم پیدا شده ، مسلمآ این از همشون بهتره :) مخصوصآ با اون همه پولی که توشه
خدایی بچه های دانشگاه خیلی آکبند و دست نخورده اند ، دوستون دارم
یه چیز خیلی عجیبم فهمیدم ، مامان میفهمه من حالم بد میشه ، نمیدونم شایدم من خیلی بد بودم :)
معمولآ تغییرات منو متوجه نمیشد ، حتی تغییر مدل موهام رو :پی
Filed under Log
دايره
در دايره بودن چيزی است از جنس نبودن و نبودن همان بودن است پس از اتمام.
دايره برزخی است ، ميانبری است بين اين دو که گاه به نبودن پهلو میزند گاه به نبودن و گاه به نبودن.
Filed under Copy + Paste
اعتراف
چیزای که بهت دادم ، با ارزش بودن برام.
چون تو اولی بودی ، ولی نفهمیدی
نمیدونم اگه همون شب میفهمیدم اولینم ، ادامه میدادم؟
شایدم خودم به نفهمی زدم ….
شاید :)
ولی مطمئنم اگه قبل اون شب میدونستم ، اولین نمی شدم ….
مطمئن :)
Filed under Log
ظاهر

شنيده ام تن میفروشی ، برای لقمه نان!! چه گناه کبيره ای….!! ميدانم که ميدانی همه ترا پليد میدانند ،
من هم مانند همه ام.
راستی روسپی!! از خودت پرسيدی چرا اگر در سرزمين من و تو ، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بيارد ، رگ غيرت اربابان بيرون میزند اما اگر کليه اش را بفروشد تا نان بخرد يا شوهر زندانی اش آزاد شود اين «ايثار» است!!
مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشی نيست؟ تن در برابر نان ننگ است؟
من در ديارم کسانی را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان ، شرفت را شکر که اگر ميفروشی از تن میفروشی نه از دين.
بفروش ! تنت را حراج کن….
شنيده ام روزه ميگيری ، غسل ميکنی ، نماز ميخوانی ، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داری ، رمضان بعد از افطار کار میکنی ، محرم تعطيلی!!
من از آن ميترسم که روزی با ظاهری عالمانه ، جمعه بازار دين خدا را براه کنم ، زهد را بساط کنم ، غسل هم نکنم ، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم ، پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم ، محرم هم تعطيل نکنم!!
دیرتر
کاش میشد منم بذارن تو حیاط تا دیر تر زرد شم :)
مبارز
يك نفر ديشب مرد
و هنوز ، نان گندم خوب است.
و هنوز ، آب مي ريزد پايين ، اسب ها مي نوشند.
خونه تکونی با قدرت 7 ریشتر
می خواستن آشپزخونه رو بتکونن:
- بابا- بیام کمک؟
- مامان- نه با مهراد ردیفش میکنیم!!
- خواهر- پذیرایی رو جارو بکشم؟
- مامان- مهراد میکشه….
- مهراد- :)
Filed under Log
آینده
مردی که آینده نداره ، به گذشتهاش بر میگرده!!
[فیلم به سوی جنوب - سرکار بنتون فریزر]
منبع
Filed under Copy + Paste


